Monday, August 9, 2010

به آنكه هنوز دلش براي ايرانم مي تپد


چه فكر مي كني؟

كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته اي ست زندگي ؟

در اين خراب ريخته

كه رنگ عافيت از او گريخته

به بن رسيده راه بسته اي ست زندگي ؟

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان ز هم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب دركبود دره هاي آب غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد مي روي؟

چه ابر تيره اي گرفته سينه تورا
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وانمي شود

تو از هزاره هاي دور آمدي

در اين درازناي خون فشان

به هر قدم نشان نقش پاي توست

در اين درشتناك ديولاخ

ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفاي توست

به گوش بيستون هنوزصداي تيشه هاي توست

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گذشت سربلند

زهي شكوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من

هنوز آن بلنددور

آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور

كهرباي آرزوست

سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آنزلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز

چه فكر مي كني ؟

جهان چو آبگينه شكسته اي ست

كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدت

چنان نشسته كوه دركمين دره هاي اين غروب تنگ

زمان بي كرانه راتو با شمار گام عمر ما مسنج

به پاي او دميست اين درنگ درد و رنج

به سان رودكه در نشيب دره سر به سنگ مي زند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش.


هوشنگ ابتهاج

Tuesday, March 23, 2010

نوروز


خداوندا در این سالی كه در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ؛لیكن
در آغاز طلوع روشن سالی ؛ كه می آید
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار یك هزار و سیصد وهشتاد و هشت افسوس
هزار و سیصد و هشتاد و هشت اندوه
خدایا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم كن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا ؛ تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیكی پیشه ام فرما
كه راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانكاران
رفیقا ؛ مهربانا ؛ عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت ؛ شست وشویم ده
تو پاكم كن ؛ قرارم ده
كریما ؛ دست های گرم و لبخندی عطایمكن
تو ای نزدیك تر از من به من
اینك مرا دریاب پناهم ده

خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبارا

از طرف یک دوست
نویسنده ناشناس

Sunday, January 31, 2010

درد دلی با هم وطنم

دیشب کنسرت ارکستر سمفونیک تهران در رتردام برگزار شد . افراد متفاوت با عقاید گوناگون به چشم میخوردند . تا قبل از اینکه به محل برگزاری برسیم به اوج جنبه ی تبلیغاتی داستان پی نبرده بودم ، بالاخره نیمه ای از وجودم نیمه دیگرم را منقاعد کرد که اینجا جای تو نیست . خیلی دوست داشتم از هم وطنان مذهبی که با ظاهر ویژه جلب توجه می کردند بپرسم که امشب موسیقی حلال است یا حرام ؟ یاد سی سال خانه نشینی پرویزیاحقی افتادم ، یاد نشان ندادن سازدر تلویزیون ، یاد سخنان رهبر فززانه راجع به موسیقی در دانشگاه ، یاد همه غصه هام . بین شعارهایی که هم وطنان معترض میداند به دفعات شعار مرگ بر دیکتاتور به گوش میرسید. دوست داشتم از دوستان هلندی هم بپرسم که چراشب شنبه را گذاشته و آمده اند چندین ساعت به خاطر من و امثال من در برف ایستاده و اعتراض میکنند ، جز اینکه ازشون سپاسگزاری کنم کار دیگری نمی تونم انجام بدم . ناگهان یکی ازمعترضان فریاد زد که ایرانی که وارد کنسرت بشه مثل احمدی نژاد خاإنه. هم میهن عزیرم که تا چند لحظه قبل شعار مرگ بر دیکتاتو میدادی ، به راستی دیکتاتوری چیست و دیکتاتور کیست ؟ سعی کنیم بپذیریم همدیگر را ، باور کنیم که همه میتوانند فکر کنند. هرکس آزاد هست درفکر کردن و انتخاب راه . بیایید دیکتاتور کوچک درونمان را از بین ببریم تا بزرگ نشده . به امید آزادی فکر

پژمان پورواحدی

Sunday, January 3, 2010

مسجد و میخانه


ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است


Wednesday, November 11, 2009

نه به عادتها باید اعتقاد داشت نه به اعتقادها عادت ، که هردو دریک لحظه می تونن خراب بشن یا خراب کنند.

پژمان پورواحدی

Monday, September 21, 2009

صلح


امروز روز جهانی صلح سراسر دنیا پاس داشته می‌شه. در کشورها، شهرها، خیابانها، کوچه ها یک صدا فریاد میزنند "صلح". عده‌ای هم به امید روزی که زیر آسمان یک پارچه صلح زندگی‌ کنند هر لحظه تلاش میکنند. بیشتر انسانها با شنیدن این کلمه اولین چیزی که به ذهنشون خطور میکنه جنگ و‌ اسلحه است در حالی‌ که مهمترین گام، صلح درونی‌، از همه بیشتر نادیده گرفته می‌شه. تا به صلح درونی‌ نرسیم، صلح جهانی‌ پدیدار نمی‌شه و چه قدر سخته این کار. کوله بارهای غم، کینه، حسادت و دلخوری رو باید زمین گذاشت تا جایی‌ هم برای صلح در قلبها باز بشه.بعداز ماهها تکرار "قلبی پاک در من بیافرین‌ای خدای من" امروز بهانه‌ای شد که فکر کنم پاک از چی‌؟! از همه آنها ای که گفتم با ابزار عشق، محبت، بخشش و از همه مهمتر تلاش.
به امید برقراری صلح

پژمان پورواحدی


Monday, September 14, 2009

پرده آخر

سینه‌اش را چاک داده اند و در انتهای حیاط گگلگون شده با خون جسم رنجورش را به دیواری آجری تکیه داده اند. خیره به دوردست نگاه می‌کند. قلبش در کاسه‌ای بلوری جلوی مشاوران ارشد غوطه می‌خورد تا یک رنگیش را در مقابل نگاه جهانیان بیازمایند. روحش زیر سایهٔ بید پیر در حالی‌ که از ترس زانوانش را بغل کرده با نگاهی‌ رنجور به تماشای یار چندین ساله اش نشسته. تنها به این امید زنده مانده که امانتی را که سالها در حفظش کوشیدند به مقصد برساند. پردها به آرامی بسته میشوند و در سکوت سالن صدای هق هق تنها تماشاچی شنیده میشود



پژمان پورواحدی

Sunday, September 6, 2009

Philosopher

The philosopher is Nature's pilot.

George Bernard Shaw

Sunday, August 30, 2009

رویا

ساعت ۷:۲۰ صبح روز یکشنبه ۳۰ آگوست

هیچ خبری از اون همه زیبایی وجود نداره. من روی تخت دراز کشیدم و چشمامو که باز می‌کنم فقط سقف اتاق رو میبینم. شب با یه عده توی فضای باز نشست بودم. فقط یک لحظه کافی‌ بود که به آسمون نگاه کنم و ساعتها خیره بمونم. ستارها مثل مروارید در دامن شب میدرخشیدن، وصف ناپذیر. محو تماشای اونها شده بودم که دیدم یه دسته پلیکان که درخشندگیشون از ستارها هم بیشتر بود دارن از دور نزدیک میشن و از بالای سر ما عبور می‌کنن. یکی‌ از اونها خیلی‌ بزرگتر و نورانیتر از بقیه بود بطوری که نمیگذاشت نگاهت به طرف بقیه بره. انگار فقط اون بود تو آسمون. هر بالی که میزد خیلی‌ با قدرت به طرف جلو حرکت میکرد. من زودتر از بقیه اونهارو دیده بودم و بیشتر از همه نگهشون کردم تا از دید خارج شدن.نمیدونم چرا زیبایشون برای من چندین برابر زیبایشون برای دیگران بود. چند لحظه بعد یک وال به درخشندگی پرندها تو آسمون ظاهر شد و در دریای شب غوطه میخورد و دهانش مرتب باز و بسته میشد. شب تبدیل شده بود به جشنی برای نور. هرگز این زیبایی رو ندیده بودم، خیره کنند بود...اونقدر که مجبورم کرد تا از جا بلند شم و بنویسمش

پژمان پورواحدی

Friday, August 28, 2009

هستی


در غیب هست عودی، کاین عشق از اوست دودی

یک هست نیست رنگی‌ کز اوست هر وجودی

مولانا