Wednesday, November 11, 2009
Monday, September 21, 2009
صلح

امروز روز جهانی صلح سراسر دنیا پاس داشته میشه. در کشورها، شهرها، خیابانها، کوچی یک صدا فریاد میزنند "صلح". عدهای هم به امید روزی که زیر آسمان یک پارچه صلح زندگی کنند هر لحظه تلاش میکنند. بیشتر انسانها با شنیدن این کلمه اولین چیزی که به ذهنشون خطور میکنه جنگ و اسلحه است در حالی که مهمترین گام، صلح درونی، از همه بیشتر نادیده گرفته میشه. تا به صلح درونی نرسیم، صلح جهانی پدیدار نمیشه و چه قدر سخته این کار. کوله بارهای غم، کینه، حسادت و دلخوری رو باید زمین گذاشت تا جایی هم برای صلح در قلبها باز بشه.بعداز ماهها تکرار "قلبی پاک در من بیافرینای خدای من" امروز بهانهای شد که فکر کنم پاک از چی؟! از همه آنها ای که گفتم با ابزار عشق، محبت، بخشش و از همه مهمتر تلاش.
به امید برقراری صلح
پژمان پورواحدی
Monday, September 14, 2009
پرده آخر
پژمان پورواحدیSunday, September 6, 2009
Sunday, August 30, 2009
رویا
ساعت ۷:۲۰ صبح روز یکشنبه ۳۰ آگوست
هیچ خبری از اون همه زیبایی وجود نداره. من روی تخت دراز کشیدم و چشمامو که باز میکنم فقط سقف اتاق رو میبینم. شب با یه عده توی فضای باز نشست بودم. فقط یک لحظه کافی بود که به آسمون نگاه کنم و ساعتها خیره بمونم. ستارها مثل مروارید در دامن شب میدرخشیدن، وصف ناپذیر. محو تماشای اونها شده بودم که دیدم یه دسته پلیکان که درخشندگیشون از ستارها هم بیشتر بود دارن از دور نزدیک میشن و از بالای سر ما عبور میکنن. یکی از اونها خیلی بزرگتر و نورانیتر از بقیه بود بطوری که نمیگذاشت نگاهت به طرف بقیه بره. انگار فقط اون بود تو آسمون. هر بالی که میزد خیلی با قدرت به طرف جلو حرکت میکرد. من زودتر از بقیه اونهارو دیده بودم و بیشتر از همه نگهشون کردم تا از دید خارج شدن.نمیدونم چرا زیبایشون برای من چندین برابر زیبایشون برای دیگران بود. چند لحظه بعد یک وال به درخشندگی پرندها تو آسمون ظاهر شد و در دریای شب غوطه میخورد و دهانش مرتب باز و بسته میشد. شب تبدیل شده بود به جشنی برای نور. هرگز این زیبایی رو ندیده بودم، خیره کنند بود...اونقدر که مجبورم کرد تا از جا بلند شم و بنویسمش
پژمان پورواحدی
Friday, August 28, 2009
Sunday, August 23, 2009
نیاز و عادت
چند روز پیش یکی از دوستانم از من پرسید که پژمان تو میدونی که فرق بین نیاز و عادت چیه؟! تا حالا بهش دقت نکرده بودم. این چند روز فرصتی شد که گاه و بیگاه بهش فکر کنم.
معمولا متوجه نمیشیم که داریم به چیزی یا کسی عادت میکنیم. وقتی میفهمیم که درد ناشی از ترک عادت رو حس میکنیم که به راستی هم ترک عادت موجب مریضیه. اما هیچ عادتی موندگار نبوده و نخواهد بود. چه خوب که به چیزی عادت کنیم که درد موقع ترکش ارزش داشته باشه. عادت یعنی وابستگی. یعنی زنجیری که آزادگی رو به اسارت میبره. چه این زنجیر از طلا و چه مس ، باز هم زنجیره.
نیاز فقط با برطرف کنندهاش برطرف میشه، نه هیچ چیز دیگه. مثل نیاز تشنه به آب یا عاشق به معشوق، یا زندگی به خورشید. پس نیاز رو نمیشه ترک کرد یا برطرف با غیر آنچه که نیازه. گاهی میشه به نیاز داشتن عادت کرد یا به عادت کردن نیازمند شد. البته خیلی مهمه که به چه چیزی یا کسی نیاز داشته باشیم و چه نیازی. نیاز میتونه آدم رو به اوج و یا به قعر برسونه. گاهی نیاز میتونه اوج بی نیازی و خود غنا باشه. خوش به حال نیازمند سرافراز...
سپاس از دوستی که باعث شد کمی فکر کنم.
پژمان پورواحدی

Thursday, May 14, 2009
Face

Wednesday, April 22, 2009
Friends
Pejm@n
Saturday, April 18, 2009
Trial
Lots of noise could be heard from the crowd. Everybody was waiting for him. YES, There he was in escort of many police officers. It was too hard to bring him inside the court. Suddenly a deep silence dominated and people became quiet. After a couple of minutes the judge entered the court. Culprit could not see what was happening around due to a black thick cover on his eyes. He could just hear the noise and breathe hard, in short steps.
Suddenly he heard the judge voice who announced his name, birth date and where he was born. Everybody was shouting again. Judge said after one minute consultant the final sentence will be announced. Nobody saw the Jury but Judge. His heart beat so hard, waiting for the final sentence. the Judge came back to the court ,one more time silence like a cloud covered every single audience. They were all waiting for the decision.
DEATH! As much as he tried to talk, he felt more pain in his lips. His eyes were still covered. There was no one there to hear him? Nobody wanted to tell him why he was there? Next to all these, he was peaceful because he was sure that he had tried his best, by being honest, by loving what he was doing, by sacrificing himself for what he believed in. Nobody understood him. No one in the court knew him but the Judge who was smiling at him. He could feel the Judge's smile. Although his eyes were covered, he could see the people who were waiting for his death better than them looking at him. While there were taking him out he was repeating by himself nothing but one sentence which has been giving him peace all his life. One day he will meet all of those people again when many of them will regret and a few persons will be satisfied. He felt that someone was removing the cover of his eyes while he was happy to suffer all these pains without any right to defend himself. All for what he loved. But he just wanted to tell them. Whatever they did, He never let hate to enter his heart. He saw the sunlight and heard only one world: FIRE. Now he is seeing the true light for mankind. One day not so far away everybody would understand what he said, what he believed in and his innocence.
"فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره ومن يعمل مثقال ذره شرا يره"
Then shall anyone who has done an atom's weight of good, see it! And anyone who has done an atom's weight of evil, shall see it.
Pejm@n
